امیرعلی عزیزتر ازامیرعلی عزیزتر از، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 19 روز سن داره

امیرعلی گل پسری

چند صباحی که گذشت چه گذشت...

1391/12/7 16:04
نویسنده : مامان جونت
428 بازدید
اشتراک گذاری

بازم سلام طللللام...

بعد از اینکه بابایا رفت کربلا من و آنا یه روز تصمیم گرفتیم شما رو بذاریم پیش دایی آنا و علی و مریم

بعدش ما بریم بازار یه کم خرید کنیم.

وقتی که ما رفتیم شما تا تونستی علی و مریم و اذیت کرده بودی وحسابی با هم به قول خودتقایمک

(قایم موشک)بازی کرده بودی طوری که وقتی برام تعریف کردن که چه کارایی کرده بودی

خودشون از خنده روده بر میشدن. خلاصه حسابی خسته شده بودی ولی چون ما نبودیم اصلا

زیر بار نرفته بودی که بخوابی.

تقریبا ساعت 7 بود که ما اومدیم .

به علی گفتی که برات حاج محمود بذاره.

بعد از چند دقیقه دیدیم ازت هیچ صدایی نمیاد.وقتی بلند شدیم دیدیم 

رو صندلی خوابت برده.

به این حالت که مشاهده میکنی........

بعد از اینکه بابایا از کربلا اومد اولا چون نصف شب میرسیدو دوما که مهمون داشتیم ما نتونستیم بریم 

استقبالش.

تا چند روز پشت سر هم مهمون داشتیم.

تا اینکه عمو محمد بهمون گفت 9بهمن عروسی شونه و این بود که 

حسابی سرمون شلوغ شد.

از یه طرف خرید برای شما از طرف دیگه خیاطی برای من 

طوری که حتی یک روز هم من خونه نبودم.

یعنی واقعا نمی تونم برات بگم که چقدر گرفتار کارها بودم.

عروسی یه هویی این جوری میشه دیگه.

اینم 2 تا عکس خوشگل از شما تو عروسی عمو محمد...

و اینکه شما 2،3 روز قبل از عروسی سرما خوردی و تب شدید داشتی 

طوری که منو بابایا تصمیم گرفتیم که شما عروسی نیای و بمونی پیش آنا ولی خوشبختانه 

تا روز عروسی حالت بهتر شد و شاید باورت نشه ولی الان تازه یه کمی بهتر شدی 

البته اگه چشمت نزنم.

لا حول ولا قوت اله بلله ال علی العظیم.

و اینکه ما در حال خونه تکانی هستیم و خونمون شده شبیه سمساری.

دوست دارم امیدم...


پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)